گاه نوشت های من

خرید بک لینک
خب کنکورو که خراب کردم . طبیعی ام بود دیگه این دوماه آخر اونجوری که باید نخوندم. دارم انتخاب رشته میکنم واسه علوم. شهرستانم میزنم ولی نه هر شهرستانی . احتمالا قبول نشم . تا خدا چی بخاد.شایدم مجبور شم بمونم دوباره بخونم . دمبال کار ام میگردم . دارم رزومه میفرستم . دیگه هر کاری باشه میرم خسته شدم از تو خونه موندن . یه ماه پیش به کاوه پی ام دادم . داریم با هم حرف میزنیم. قراره بعد 40 سالگی ازدواج کنیم . ول نمیکرد که میگف بیا با هم باشیم . کلا که هیچ حسی بهش ندارم ولی تا چهل باید صبر کنم . چند روز پیش فال گرفتم . فال کلی . مشخصه خل شدم یا نه هنوز ؟دو هفته پیش تو نمایشگاه پ.م بهم گف ازم خوشش میاد بعد از حقیقت شجاعت . چقدر خوش گذشت اون روز بهم . گاه نوشت های من...ادامه مطلب

ما را در سایت گاه نوشت های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:06

امروزم و چند روز قبل واقعا باید ثبت میشدن.پارسال عمه مریم بهم یه پولی داد برای اینکه دانشگاه قبول شدم . که البته دانشگاه که نرفتم و موندم پشت کنکور. ولی اینکه به اون پولم دست نزدم تا امسال. موعد سالشه و باید اگه ازش استفاده نکنم خمسشو میدادم . خب منم شنبه تو حموم یهو تصمیم گرفتم برم مشهد و این پولو سرف خرج مشهد کنم . واقعا یه مدته از فضای معنوی که باید باشم دورم. نماز نمیخونم . اصن اعتقاداتم بر فنا دارن میرن و من به کمک و انرژی امام رضا احتیاج دارم که به معبودم برگردم . خیلاصه که همون شب به مامان گفتم . گف تنهایی و اینا نمیشه . گفتم خب توام بیا . اولش فک کرد بعد گف نه . گف برو به بابات بگو . به هرحال که باید بگی بهش . رفتم به بابا گفتم . گفت نه کروناعه و فلان . گفتم خلق خدا رفتن مسافرت . من که میخام سوار هواپیما شم هواپیما که یه ساعتش عین همین تاکسی و اتوبوسیه که هر روز دارم سوار میشم . گف برا چی میخای بری . گفتم دلم خیلی میخاد . خیلی نیاز دارم . بعد گفت نه خطرناکه درست نیست چجوری بری چجوری بیای . گفتم خب من اگه ارشد شهرستان قبول شم چی ؟ گفت من که گفتم کرمانو نزن . من داشتم سکته میکردم اون لحظه فقط یه خنده عصبی کردم گفتم باز زدین زیر حرفتون ! شما گفتین خودت میدونی هرجا میزنی . گف خب .... یه ذره فکر کرد بعدشروع کرد سخنرانی و حرفای همیشگی که شماها دلتون بر عقلتون حاکمه و من به تو گفتم سوره ی مریم و حفظ کن و تو نکردی و تو خونه ی ما همیشه بر پایه ی گفتگو بوده همه چی و بعد یه چیز فوق خنده دار گفت تو مایه های اینکه ما به شماها رو دادیم و بهتون زیادی اهمیت دادیم و الان نمیشه دیگه باهاتون حرف زد مث داداشت که یه کلمه باهاش حرف میزنی سریع عصبانی میشه . من گاه نوشت های من...ادامه مطلب

ما را در سایت گاه نوشت های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:06

حوصله ندارم اون روزو تعریف کنم هنوز . فقط اینکه یه عالمه سوقاتی آوردم از مشهد . دادم دست مامان . گفت من که گفتم نیار چیزی . گفتم گفتی برای بقیه چیزی نیار . گف من اینارو استفاده نمیکنم . گفتم خب بریزشون دور . بعد الان داداش اومده جارو بزنه میگم کانفتتو از تو اینا بردار مامان میخاد بریزتشون دور. میگه نه گذاشتم همش با هم استفاده بشه . گفتم اینا استفاده نمیشه . گف آخه منم چند وقته اصن میل به کانفت ندارم . خدایا اینا چرا اینجوری ان ؟ چرا منو باهاشون انداختی یه جا ؟؟ گاه نوشت های من...ادامه مطلب

ما را در سایت گاه نوشت های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:06

از به یاد موندنی ترین عیدای زندگیمه . یه حس تناقض خیلیییی زیادی توشه . معمولا ما هر سال عید یریم شمال که اسال نرفتیم و موندیم خونه و من همش دارم با س درس میخونم . اینکه عیده ولی هیشکی خونه هیشکی نمیره گاه نوشت های من...ادامه مطلب

ما را در سایت گاه نوشت های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: يکشنبه 31 فروردين 1399 ساعت: 9:30

دیروز امتحانام تموم شد . آخرین امتحان . بیوشیمی فیزیک . انننقد ام چرت بود و مزخرف که همه جمع شدیم پشت در مدیر آموزش و نامه نوشتیم و امضا و اینا که یه کاری کنن برامون که همه ترم آخریم . بعدم اومدم و با گاه نوشت های من...ادامه مطلب

ما را در سایت گاه نوشت های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 0:42

صفحه بندی