از به یاد موندنی ترین عیدای زندگیمه . یه حس تناقض خیلیییی زیادی توشه . معمولا ما هر سال عید یریم شمال که اسال نرفتیم و موندیم خونه و من همش دارم با س درس میخونم . اینکه عیده ولی هیشکی خونه هیشکی نمیره خیلی قشنگه *-* بعد اصن خداااااروشکر همش حالم . یه برنامه ی روتینی دارم که دارم عشق میکنم باهاش . دیروزم شیفت بودم رفتم هیییییییچ خبری نشد . کلی ام کیف کردم ! اصن چقددددر خوشالم که دیگه نمیرم جوانان . به خدا چی بود همش بچه بازی و اعصاب خوردی ! آقای نون گفت من فک کردم امروز کلی باهات دعوا میکنم . گفتم چرا ؟ گفت دلم تنگ شده بود برات بعد معمولا دلم واسه یکی تنگ میشه دعواش میکنم :)))) آقای جیم بیرون وایساده بود ، دیر اومد . من در اتاقو که باز کردم دیدم بیرون وایساده ولی داشت حرف میزد منم برگشتم تو یخورده کار هیتر تا حرفش تموم شه بعد برم . بعد دیدم یهو خودش زود اومد سلام و سال نو مبارک و فلان ! ای خدا ای خدااااا عشقه این بشر انقد ماهه
گاه نوشت های من...ما را در سایت گاه نوشت های من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 83