خرید بک لینک

هشتاد و هشت

موضوع «هشتاد و هشت» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

امروزم و چند روز قبل واقعا باید ثبت میشدن.

پارسال عمه مریم بهم یه پولی داد برای اینکه دانشگاه قبول شدم . که البته دانشگاه که نرفتم و موندم پشت کنکور. ولی اینکه به اون پولم دست نزدم تا امسال. موعد سالشه و باید اگه ازش استفاده نکنم خمسشو میدادم . خب منم شنبه تو حموم یهو تصمیم گرفتم برم مشهد و این پولو سرف خرج مشهد کنم . 

واقعا یه مدته از فضای معنوی که باید باشم دورم. نماز نمیخونم . اصن اعتقاداتم بر فنا دارن میرن و من به کمک و انرژی امام رضا احتیاج دارم که به معبودم برگردم . 

خیلاصه که همون شب به مامان گفتم . گف تنهایی و اینا نمیشه . گفتم خب توام بیا . اولش فک کرد بعد گف نه . گف برو به بابات بگو . به هرحال که باید بگی بهش . رفتم به بابا گفتم . گفت نه کروناعه و فلان . گفتم خلق خدا رفتن مسافرت . من که میخام سوار هواپیما شم هواپیما که یه ساعتش عین همین تاکسی و اتوبوسیه که هر روز دارم سوار میشم . گف برا چی میخای بری . گفتم دلم خیلی میخاد . خیلی نیاز دارم . بعد گفت نه خطرناکه درست نیست چجوری بری چجوری بیای . گفتم خب من اگه ارشد شهرستان قبول شم چی ؟ گفت من که گفتم کرمانو نزن . من داشتم سکته میکردم اون لحظه فقط یه خنده عصبی کردم گفتم باز زدین زیر حرفتون ! شما گفتین خودت میدونی هرجا میزنی . گف خب .... یه ذره فکر کرد بعدشروع کرد سخنرانی و حرفای همیشگی که شماها دلتون بر عقلتون حاکمه و من به تو گفتم سوره ی مریم و حفظ کن و تو نکردی و تو خونه ی ما همیشه بر پایه ی گفتگو بوده همه چی و بعد یه چیز فوق خنده دار گفت تو مایه های اینکه ما به شماها رو دادیم و بهتون زیادی اهمیت دادیم و الان نمیشه دیگه باهاتون حرف زد مث داداشت که یه کلمه باهاش حرف میزنی سریع عصبانی میشه . من و مامان چند بار گفتیم دیشب که اونی که عصبانی شده بود تو بودی نه اون . حالا از اون انکار از ما اصرار . بعد دیگه رها کردیم . گفتم الان تکلیف من چیه ؟ گف نه و من اومدم پاشم برم باز شروع کرد حرف زدن بعد نمیدونم یهو چی شد گف من نمیدونم از مامانت بپرس . گفتم نه اگه راضی نیستین بگین . مامان اوکی بده چی ؟ گف من که میگم هرچی مامانت بگه دیگه . اوففف ...

وسط نوشتن ک..شرای بابا مجبور شدم یه موزیک بی کلام بزارم . یکم ریلکس کنم ! واقعا با اینکه نه نیاورد ولی حرفای تخمی همیشگیش واقعا آزاردهندس . 

خیلاصه دیگه اون شب به مامانم هیچی نگفتم . 

فردا قرار بود هما جون بره خونه ی مامانبزرگ اینا . من از سر کار اومدم خونه مامان ماکارونی درست کرده بود که خیلی خوشمزه بود ! بهم گف میای توام بریم خونه مامانبزرگ اینا ؟ گفتم اوکی . اونجا بعد اینکه مهمونی جمع شد داشتیم راجع به بابا حرف میزدیم که مامان گف آره از کار کردن داداشت ایراد میگیره ، میخام یه موقع مناسب بهش بگم الگوش کی بوده ؟ تو با این کار کردنت ؟ منم برگشتم گفتم تروخدا هرموقع میگین یه موقه باشه که ما خونه نباشیم. دیگه حوصله دعوا های شما رو نداریم . شما خوش خوشانت بود اینهمه باهاش زندگی کردی . من و داداش فقط صدمه خوردیم وسط دعوا های شماها . گف نه کجا خوش خوشانم بود و فک میکنی و اینا . گفتم نبود خب طلاق میگرفتی من که صد دفه گفتم . گف شاید جراتشو نداشتم.  تو راه برگشتنه بهش گفتم تصمیم گرفتی ؟ من چیکار کنم . گف من واقعا امروز اصن وقت نداشتم فک کنم . منم خندیدم گفتم اوکی . 

دوشنبه از سر کار یه راست رفتم خونه خاله پیش مامان . عصر که با همدیگه داشتیم برمیگشتیم پیاده ، بهش گفتم من چیکار کنم ؟! گفت نه . گفتم چرا ؟ گفت نه دیگه . نمیشه . منم شرووووووع کردم غر زدن که شماها فرق میزارین و داداش یه ماه پیش اصفهان بود . گفت فرق داره اون اولا سفر کاری بود بعدم با همکارش بود تنها نبود . گفتم چه فرقی داره سفر چی باشه ! بعدم برگشتنه که تنها بود . بعد ادامه دادم که این فرقا همه تو ذهن شماس و دخترای همسن من چه کارا که نکردن و شماها نمیزارین من مستقل شم و میشم مث این دخترایی که تو خونه باباشون بودن اصن اسقلال نداشتن بعدم رفتن خونه شوهر و اونجام که هیچی . و در انتها گفتم از این به بعد من هرچی نماز نخونم گناهش گردن شماس . دیگه هیچی نگفتیم . گفتم بیا با بی آرتی بریم گف نه مترو که خلوت تره و خلاصه منم عصبانی بودم گفت خب اصن تاکسی میگیریم گفتم نمیخاد . رفتیم سوار مترو شدیم . حضور مردا توی قسمت زنونه با توجه به وسواسم خیلی بیشتر از حد طبیعی آزارم داد مخصوصا که یه پیرمرده با چشماش خشتک من و مامان و در آورد ! به داداش تکس دادم که کجایی  و من خیلی اصابم خورده و میای بریم کافه ؟ خلاصه اونم دم مترو بود و با همدیگه داشتیم برمیگشتیم که من و اون از مامان جدا شدیم بریم کافه . مامانم ناراحت شد . خیلی مهم نبود . با داداش رفتیم سمت کافه که من از وسط راه گریم گرفت . رسیدیم کافه و همینجوری حرف زدیم . اونم تو لاک خودش بود هیچی سفارش نداد . من فقط یه شیک گرفتم . واقعیتش اونقد که فک میکردم حالم خوب نشد چون داداشم هی غر میزد که میخام برم خونه و بخابم و فلانم و اینا . که منو یه مقدار ناراحت کرد . ولی بازم بهتر از خونه رفتنم تو اون شرایط بود . برا همین فقط ممنونش بودم که منو برد کافه چون خودمم پول نداشتم برم تنهایی .

سه شنبه بعد از اینکه از سر کار اومدم خونه مامان جواب سلاممو نداد. رفتم ناهار خوردم بعد رفتم ازش تشکر کردم ، گفت اگه میخای بری مشهد برو . گفتم چی شد یهو ؟ گف هیچی . من راضی نیستم بری ولی اگه اجازه میخای که بری ، برو . گفتم این حرفتون ینی نرو ولی برو . خلاصه بحث کردیم و گفتم اگه من برم بعدا هی میخاین بگین آره بر خلاف میل ما رفتی کار خودتو کردی . اگرم نرم خودم میگم که نزاشتین برم و اینا . گفت نه من گه بخورم بگم و نمیگم و میخای اصن بنویسم . پاشد رفت کاغذ و مداد آورد میگم چرا انقد عصبانی ای ؟ این کارا چیه ! گف آره عصبانی ام . میگم خب از چی ؟ گف از زمونه . گفتم خب چرا سر من خالی میکنی ! نمیخاد بنویسی چیزی من قبول دارم حرفتو . بعد اومدم تو اتاقم . گیج شده بودم نمیدونستم چیکار کنم . به مشاورم پی ام دادم . گفت آدما دوست دارن همدیگه رو کنترل کنن . این حرکت مامانت هم کنترل کردنه . خودت باید انتخاب کنی میخای کنترل بشی یا نه . اگه انتخاب کنی که نمیخای کنترل بشی ، یسری عواقبم داره که باید بپذیری . و  در اون لحظه بود که تصمیم گرفتم برم مشهد .

الان از این عواقب و اخلاق تخمی داداش و حرفای ناله ای که اومد تو اتاقم زد اصابم بهم ریخته . میخاستم در اصل امروزو تعریف کنم که چه بدو بدویی کردم . ولی نمیتونم دیگه . شاید برم بیام حالش بیاد که تعریف کنم . خیلاصه که ماچ به هرکی که تا آخر اینو خوند . فقط بدونه که من فردا دارم میرم مشهد . دعا کنین نمیرم و اتفاق بدی نیوفته 

برچسب: نویسنده: متین محمدی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 6:04

صفحه بندی