هشتاد و نه

خرید بک لینک

حوصله ندارم اون روزو تعریف کنم هنوز . فقط اینکه یه عالمه سوقاتی آوردم از مشهد . دادم دست مامان . گفت من که گفتم نیار چیزی . گفتم گفتی برای بقیه چیزی نیار . گف من اینارو استفاده نمیکنم . گفتم خب بریزشون دور . بعد الان داداش اومده جارو بزنه میگم کانفتتو از تو اینا بردار مامان میخاد بریزتشون دور. میگه نه گذاشتم همش با هم استفاده بشه . گفتم اینا استفاده نمیشه . گف آخه منم چند وقته اصن میل به کانفت ندارم . خدایا اینا چرا اینجوری ان ؟ چرا منو باهاشون انداختی یه جا ؟؟

گاه نوشت های من...

ما را در سایت گاه نوشت های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:06

صفحه بندی