گاه نوشت های من

متن مرتبط با «چهار» در سایت گاه نوشت های من نوشته شده است

هشتاد وچهار و کوفت در کانون توجه

  • نیلوبلاگ

    هشتاد وچهار و کوفت در ادامه، هر آنچه باید درباره «هشتاد وچهار و کوفت» بدانید به همراه مهم‌ترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. واقعا ظرف شستن چیه که آدم بخاد به خاطرش انننننننننقدر اعصابش خورد بشه ؟ آره هیچی نیست . ولی ما باید هر چند وقت یه بار بریم رو مخ همدیگه راجع به ظرف شستن و بعد به من بگن تو ظرف نمیشوری اصن :)) بعد من تا حد سکته...

    ادامه مطلب
  • هفتاد و چهار

  • نیلوبلاگ

    نمیدونم چرا اصلا حوصله آپدیت کردن ندارم ..به هر حال . اومدم بنویسم یسری چیزارو20 واحد پاس شد دست و جیغ و هوراااا :))آقای میم بلاک شد از صد ناحیه . عمو ب یه چیزایی بهم گفت و یه چیزایی تعریف کرد که واا...

    ادامه مطلب
  • پنجاه و چهار

  • نیلوبلاگ

    عاقا من یه چیز بگم !! کسایی که میان و برا من نظر میزارن ، غالبا بعد از اینکه نظر میزارن آدرسشونو عوض میکنن ، یا کلا وبشونو پاک میکنن . چرا خب ؟!! :))) چتونه ؟ :))) الان علاوه بر اون پریسایی که گفتم دو...

    ادامه مطلب
  • سی و چهار

  • نیلوبلاگ

    امروز خیلی روز سختی بود ! صب مامان بزرگو عمل کردن . تا ظهر خوب بود . من گذاشتم سر ساعت ملاقات برم . یهو مامان زنگ زد گف حالش بد شده و دارن میبرنش آی سی یو. ممکنه نبینیش نیا الکی بیمارستان . بعد دوباره زنگ زد گف با بابات بیا که وسایلو ببرین خونه باید اتاق خالی شه. رفتیم . ساعت ملاقات آی سی یو ۴ بود . موندم بیمارستان . ۴ رفتیم تو با مامان . خب خیلی درد داشت ... حالش بهم خورد چون به دارو های مسکن حساسه ... خیلی دلم سوخت . حتی شب همش داشتم فک میکردم مامان بزرگ الان شب اول بعد از عمله و حتما خیلی درد داره و تنهاس . اصن شام درست از گلوم پایین نرفت . فردا میارنش بخش . ینی اینجوری گفتن .بعدش با خاله...

    ادامه مطلب
  • سی و چهار پلاس !!

  • نیلوبلاگ

    پی نوشت : یادم رف بگم حقوق گرفتم بلخره !! نمیخام ام هیچ پستی رو ویرایش کنم . برا همین سی و چهار پلاس شد ! حالا خلاصه اینکه بلخره حقوق گرفتم و نصفشم البته دادم برا مامان روسری گرفتم به عنوان اولین حقوق و اینا ! هیچینمیمونه برام فک کنم آخرش . مامانم ازم تشکر نکرد . ینی همون موقه که فهمید تشکر کرد ولی دیگه بعدش که دید و سرش کرد و اینا هیچی نگف . یه ذره دلم شیکست ولی خب چیکار کنم بی احساسه دیگه !...

    ادامه مطلب
  • چهارده

  • نیلوبلاگ

    دیروز رفتم دانشگاه . کارای سمیه پیش رفت خداروشکر . ولی این وسط یه کاری گره خورد . من واقعا عاشق سعیدم . ولی چرا وقتی مسعودو دیدم یهجوری شدم ؟ هیچ جذابیتی تا دیروز برام نداشت ! با سمیه م کلی مسخره ش کرده بودیم که چقد داغونه و بی مزه س و اینا . ولی از دیروز تالا دارم روانی میشم انقد تو ذهنمه !!!...

    ادامه مطلب