صب مامان بزرگو عمل کردن . تا ظهر خوب بود . من گذاشتم سر ساعت ملاقات برم . یهو مامان زنگ زد گف حالش بد شده و دارن میبرنش آی سی یو. ممکنه نبینیش نیا الکی بیمارستان . بعد دوباره زنگ زد گف با بابات بیا که وسایلو ببرین خونه باید اتاق خالی شه. رفتیم . ساعت ملاقات آی سی یو ۴ بود . موندم بیمارستان . ۴ رفتیم تو با مامان . خب خیلی درد داشت ... حالش بهم خورد چون به دارو های مسکن حساسه ... خیلی دلم سوخت . حتی شب همش داشتم فک میکردم مامان بزرگ الان شب اول بعد از عمله و حتما خیلی درد داره و تنهاس . اصن شام درست از گلوم پایین نرفت . فردا میارنش بخش . ینی اینجوری گفتن .
بعدش با خاله رفتم خونشون کمک کنیم وسایل دلی رو جابجا کنیم . جالبه که خود مامان گف برم اونجا کمک بعد شب ساعت ۱۰ زنگ زده میگه من میدونستم الان اینا میخان تورو برسونن و اینا . کلی غر زد سرم که حالا فهمیدی من بهت میگم نمون اونجا برا چیه ؟ خیلی دلم شیکست چون خودش گفته بود برم بعد حالا دعوام میکنه که چرا رفتی !
اومدم خونه مامان بابا خاب بودن . عوضش دادش شرو کرد که چرا موندی و اینهمه وقت چیکار میکردی و باید پامیشدی خودت ماشین میگرفتی میگفتی مامانم نگرانمه ! نمیفهمه اصن کلا من ۳ ساعت اونجا بودم که همش داشتم کار میکردم توی اتاق دلی . میخاستم ماشین بگیرم خاله گوشیمو ازم گرف گف اصن ماشین بگیری ام من نمیزارم با ماشین بری . بعد چی میگفتم ؟! مامانم وقتی خونه ی خواهرشم واقعا نگرانمه ؟!؟! توهین نیس ؟! نمیفهمه چقد این حرفا مسخرس برام .... اصابم خورد شد !
حالا الان دارم سعی میکنم بخابم ، بابا کابوس دید . داد زد تو خاب باز استرس گرفتم . دلشوره ی مامانبزرگ ام دارم ، فکر آقای الف ام داره منو میکشه این وسط !
دیشب به جاوید قضیه ی تولد بچگیامو مزخرفی داستانو گفتم . صب پشیمون شدم که گفتم ولی حوالی ظهر که جواب داد انقد آروم شدم و اصلا پشیمون نیستم که بهش گفتم. خیلی مهربونه و آدمو درک میکنه ... خیلی ام به فکره ! خداروشکر که دارمش !
گاه نوشت های من...ما را در سایت گاه نوشت های من دنبال میکنید
برچسب: چهار,
نویسنده:
بازدید: 79