هفتاد و دو

خرید بک لینک

دیشب این موقع به قدری حالم بد بود که فقط توان گریه کردن داشتم !

دیشب از موقعی که رسیدم حالم خوب بود . خیلی خوب بودم کلی ام با ش.ش خندیدم !! بعد کم کم بقیه اومدن . بعد خواهر آقای الف اومد . همش منتظر بودم اونم بیاد ببینمش . نیومد و فهمیدم تنهایی میاد . بازم خوب بودم ! بعد اومد ... اومد و دیدم چقدر آرومم و چقدر اوکی و عادی ام . گفتم مثنکه تموم شده پس . هورا ! بعد شرو شد ... با همه سلام کرد الا من . شایدم نه فقط من . اینطور که من دیدم به من فقط سلام نکرد. خواهرش که کنارم نشسته بود خندید گف اصن منو ندید ! میخاستم بگم آره منم ندید و چون تو کنار منی توام ندید ولی فقط خندیدم . بعد صداش کرد یه دست تکون داد براش گف سلام ! منم اینجام ! اونم خندید و چون مجبور شده بود منو ببینه، سلام کرد بهم ...

بعدش اذون گفتن و همه پاشدن . همه داشتن افطار میکردن و من فقط چشمم به غ بود . حس میکردم چقدر با افتخار و غرور نشسته جلو من . چقدر سایه ش همیشه روی زندگی من میمونه . چقدر به جایگاهش حسودیم شد :) چقدر دلمو سوزوند :)

حس کردم داره قلبم از جاش درمیاد . پاشدم چایی بریزم . از کنارش رد شدم . انگار صد ساعت طول کشید تا از کنارش رد شدم ...

اومدم بامیه بردارم با چاییم بخورم دیدم خیلی دستام داره میلرزه و خیلی تابلوئه ... فایده نداشت با چایی و بامیه م خوب نشدم . رفتم توی اتاق یه کلردیازپوکساید خوردم .

برگشتم . یادم نمیاد جزئیاتو . نشستم روی صندلی . آقای الف تمام مدت اون طرف بود . یادم نمیاد کی اومد این طرف نشست . فقط یادمه سر شام این طرف بود . خیلی سرش پایین بود . همش سکوت بود و سرش پایین بود . خیلی نگاش نکردم . از عمد و خیره منظورمه که حتی بزارم بفهمه که دارم نگاش میکنم. از اون نگاها که ببینمش و دلم ضعف بره براش ... ولی هر بار که چشمم خورد و دیدمش سرش پایین بود تا اینکه ...!

بعدش جمع شدیم و آ.ح شروع کرد به گیتار زدن و داداش و م.م میخاستن سه تار بزنن . کلی خندیدیم و کیف کردیم . بیشتر از مسخره بازیای ع.د خندم میگرفت تا بی مزگیای آ.ح . یادم نیست برگشتم چیو ببینم که دیدم یه نفر داره نگام میکنه . آقای الف . سریع سرشو انداخت پایین . گفتم خب اوکی پیش اومد ...

دوباره داشتیم آهنگ میخوندیم که حس کردم داره منو نگاه میکنه ... تا سرمو آوردم بالا سرشو انداخت پایین . چش بود نمیدونم. ولی بعدا هم مطمئن بودم که نگام میکنه و به روی خودم نیاوردم . مطمئنم که فهمیده ... میدونه و انگار تازه داشت منو میدید. مثلا اینطوری که این طفلکی و نگاه چقد درگیر من بوده . یه نگاه خیلی ترحم آمیز . یه نگاهی که مثلا مث جوونمردای قدیم برا اینکه ازش بدم بیاد هی سرشو بندازه پایین چشم تو چشم نشیم ...

یادم نیست چی گفت که همه خندیدیم و نگاش کردیم . با خنده چشم تو چشم شدیم . یاد فروردین دو سال پیش افتادم که اولین بار با خنده چشم تو چشم شدیم و من ضعف کردم براش ...

دیشب تنها و تنها و تنها جمله ای که گفت این بود که من میتونم رد شم ؟ و با انگشتش راهی که پای من جلوشو بسته بودو نشون داد و سرش بازم پایین بود ... منم گفتم بله ببخشید و پامو جمع کردم و سریع برگشتم به ادامه ی حرف . انگار که اصن مهم نیست و این طبیعیه ولی چون قبلا اینطوری نبودم میدونم که فرق داشت این رفتارم . خجالتی ترین و له شده ترین و بیچاره ترین و در عین حال مغرور ترین حالت خودمو داشتم دیشب .

بعدم دوباره داشتیم چایی میخوردیم و خواهرش کنارم بود که دیدمش . داشت با داداش ع.د بازی میکرد و کشتی میگرفتن که همه میخندیدیم و میدیدیمش . تنها باری که دیشب واقعا نگاهش کردم و عمیق دیدمش و حس کردم از خودم متنفرم ولی بازم دلم میلرزه براش ... بعد به نفس نفس افتاد و شروع کرد سرفه کردن و بعد عینکشو درآورد و رفت نشست و سعی کرد نفس بکشه و تنها کسایی که حواسشون بود من و داداش غ بودیم که داداش غ یه خورده بهش گفت خوبی و اینا اونم گف آره. من به حد مرگ جلو خودمو گرفتم و واکنش نشون ندادم و با لبخند به ادامه ی چایی خوردنم رسیدم . ولی حدودا نیم ساعت بعدش که همه نشسته بودیم و دوباره نفسش گرفت و شروع کرد سرفه کردن و چشمشو میمالید دیدم خودم دارم خفه میشم ، هیشکی به فکرش نیست من ، برگشتم یه جوری که تابلو نباشه به خاهرش خندیدم و گفتم داداشت مرد فک کنم . خواهرش خندید گف خییییییلی خستس بعد در ادامه منم سریع گفتم داداش منم که داره جعفرطیار میخونه . تموم نمیشه بیاد بریم !

موقع رفتن که خدافظی نکردیم ... ولی توی پارکینگ سگ بود . من و خواهرشم مث چی میترسیم !! وایساده بودیم که اینا رد شن که برگشت بهمون گفت کاری نداره و خندید و گف بیاین . بعد سگه بغل پاش پارس کرد و اونم سه متر پرید هوا . ینی من و خواهرش از خنده پاره شده بودیم . بعد وایساده بودیم که ماشینو بیارن ، به خواهرش گفتم وقتی خودش میترسه چرا میره باهاش بازی میکنه آخه :)) بعد زرت غ برگشت گفت ماشینشون اونجاس بازی نمیکنن که . و من شکستم و به خودم خندیدم که دوباره چم شد که داشتم میخندیدم ؟ چرا یادم رفت ؟ کاش وسطش هی میرفتم پست 44 رو میخوندم و یادآوری میکردم به خودم که اینا با همن . زر میزنن که دیگه تمومه و فلان . ادا درمیارن .

تمام راه برگشت داشتم فکر میکردم هر کسی که هست مهم نیست . حق نداره دل منو بسوزونه چون آقای الف اونو انتخاب کرده ...

و اومدیم خونه و شکستم و برای خودم زار زدم ...

و هنوز نمیدونم با خودم چند چندم . ولی میدونم اگه قبلا احتمال داشت یک درصد بیاد سمتم ، الان محاله ... به چشمای خودم دیدم که محاله :)

گاه نوشت های من...

ما را در سایت گاه نوشت های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:09

صفحه بندی