پنجاه و پنج

خرید بک لینک
دکتر به مامان رژیم داده . من دارم جدی تر از مامان اجراش میکنم :)) آفرین و صد هزار آفرین به خودم که امروز ناهار یه ذره پلو خوردم و بعدشم حلوا یه قاشق بیشتر نخوردم و بعدشم شیرینی نخوردم و مهمتر از همه اینکه بستنی اکبر مشتیو نخوردم ! اگر در حالت عادی بودم قطعاااااا دو تا کاسه بستنی میخوردم حداقل ! خدایا چی میشد منم استعداد چاقی نداشتم خدایی نهااااااایت عشقو حالو میکردما :))

یکشنبه جواب آزمایش میاد . ایشالا واقعا یه ویتامینی چیزی کم باشه که بعد قرصشو بخورم یه ذره سر حالم کنه . اگه همه چی سر جاش باشه بددددد زایه میشم چون همش میگم حتما یه مرگیم هست که انقد بی حال و بی حوصله و بی انرژی ام . خداکنه از تنبلی نباشه :))))))

امروز همش خونه مامانبزرگ بودیم . آرمانی داره همینجوری بزرگتر میشه . دادم گوشیو به داداش که از من و آرمان عکس بگیره . خیلی ام عکسای خوبی شدن . بعدا دلی داشت گوشیمو نگا میکرد گف اینا عکسای چی ان ؟ ( کلا چند وقته تو فاز سوال پرسیدنه همش . چرا ؟ که چی بشه ؟ چرا ؟ چرا ؟ ) گفتم عکسای من و آرمان کوچولوعه . قشنگن نه ؟ دیدم جواب نداد . بعد چند ثانیه نگا کردم دیدم داره دونه دونه عکسارو پاک میکنه !! خداروشکر گوشیم یه جوریه میتونستم عکسارو برگردونم . دلم نیومد دعواش کنم . بعدم که خواستم آرمانو بغل کنم اومد دوید خودشو چسبوند بهم که بَدَل !!

دلی الان سه سال و نیمشه ، آرمان دو ماه و خورده ای . طبیعیه قطعا یه مقدار .

توی گروه ه ام دعوا شد امرو . چش زدم ینی ؟!

همه م شرو کرده بودن با آقای ص دعوا کردن . مخصوصا (م ق) خیلی شدید تر !! بعدم که (ف م) ادامه داد . منم رفتم اون وسط یه چیز بی ربط گفتم :)) بعدم آقای ص گفت اگه با حضور من مشکل دارین من برم ! لطفا همه جواب بدین . منم گفتم بزا همه در نهایت رفاقت و آرامش ایده ها و نظر و انتقاد و حتی شکایتاشونو مطرح کنن . خب الان هنو رو غلتک نیوفتادیم . نظرات فرق داره و اینا . بحث سر این بود که چرا آقای ص بدون مشورت با [همه] داره هی پست میزاره و آپدیت میکنه و فلان . نمیدونم چرا دعوا کردن . به نظرم انقدر جمع دوستانس که میشد با حرف راحت حلش کرد . چرا میرن تو شیکم هم :/ بعدم که تموم شد همه چی یهو آقای ا اومده یه جووووووری حرف میزد انگار ریش سفید اومده . من میخاستم بنویسم یکی اینو از برق بکشه :)) بعد مجددا باز همه چی تموم شد ، دوباره آقای ز اومد :))))) دیگه الان خداروشکر همه شبخیر گفتن و همه چی تموم شده .

فردا میخام بلخره اتاق جم کنم :))) عصر ام اسکراب جدیده رو میزنم *.* میخام یه روز برم آژمایشگاه توی این هفته . چارشنبه که باید برم ه . شاید سه شنبه برم . شایدم یکشنبه . یکشنبه بعید میدونم برم . شاید اگه پاساژ گلها باز باشه مامانو بکشونم برم بوت بخرم بلخره . پنجشنبه م که به امید خدا روز اول دانشگاه ترم 7 . روپوش آزمایشگامو نشستم . یادم باشه فردا بدم مامان بندازه تو ماشین . برنامه هامو اینجا مینویسم یادم نره :)))) حالا قشنگ جمعه هفته دیگه میام مینویسم هیچ حرکتی نکردم و کپک زدم تو اتاق به هم ریختم :)))))))))))

گاه نوشت های من...

ما را در سایت گاه نوشت های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: سه شنبه 23 بهمن 1397 ساعت: 14:24

صفحه بندی