دوشنبه هم که انننننقد برف اومده بود که شهرزاد که پخش نشد هیچ ، مامان و داداش ام موندن خونه . منم دیگه به سمیه اصرار نکردم بیاد خونمون و اینا .
از عاطی ام خبر ندارم . البته همون شنبه عصر زنگ زد بهم غر زد که خیلی دلم میخاد بریم بیرون و اینا و اینکه کاش بیای دانشگاه ما اگه بیکاری . من تازه اون موقع بلخره موفق شده بودم با سمیه حرف بزنم و همچنین که باید دو ساعت بعدش میرفتم کلاس زبان . از خداااااااااام بود برم دانشگاهشون واقعا . چون میتونستم آقای الف و ببینم ! ولی از یه طرف ام روم نمیشه برم کارگاهشون :( کاش به یه بهونه دیگه میشد که من برم ببینمش :(
میخام شرو کنم اخلاق بخونم . فردا امتحانمه . اگه فردا بعد از امتحان با سنا نرم بیرون، میتونم زنگ بزنم عاطی که اصن اگه گف دانشگاهه ، برم اونجا که شاااااید ام بشه آقای الف و ببینم اون حوالی حتی :(
ظهر زنگ زدیم پیتزا آوردن . زدم به سیم آخر کاملا ! ولی میخام از چارشنبه برم تو رژیم . البته بازم به خاطر آقای الف که شاید بتونم یه ماه دیگه ببینمش توی مسابقات مال دانشگا امیرکبیر . آخه بدبختیم اینه که عاطی اینا نیستن اونجا و گف شاید یه روز برای کمک برن گف زنگ میزنم که توام بیای . خداکنه خداکنه خداکنه بشه که برم :(
البته یه مقدار ام به خاطر سمیه چون عقدش 18 اسفند شده . باید یه کوچولو بیام رو فرم که مانتوم به تنم قشنگ جلوه کنه *_*
گاه نوشت های من...ما را در سایت گاه نوشت های من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 82