خیلی ام خوشگل وخوشتیپ بودم و خیالم راحت بود .
ولی اصن خوش نگذشت . انگار با یه عالمه آدم نچسب که ازشون متنفر بودیم رفتیم مهمونی همه جدا جدا دس میزدن . اصن از خانواده ی ما هیچکی پانشد برقصه انقد فازامون یکی نبود . مشکلل ام فقط همین بود . فرهنگ و فازامون یکی نبود ! هیچ علاقه ای نداشتیم بیشتر بمونیم خونشون . شامو که دادن پاشدیم رفتیم .
اصن چایی ندادن بهمون . فقط یه دور شربت دادن . ۷-۸ تا چایی همون اول به میز اول دادن بقیه داشتیم نگا میکردیم !! تنها پذیراییشون همون میوه و شیرینی بود که از طرف داماد بود ! و شام که دیگه زحمت کشیدن پختن دادن !!
بعدش توی راه که داشتیم برمیگشتیم ، کل فامیل وایسادیم یه جا کافه رفتیم چایی خوردیم !! و تنها قسمتی که دیشب به من خوش گذشت و معذب نبودم همون توی کافه بود و مقادیری با فامیلای مامانم که حالم ازشون بهم میخوره ، استثناعن حالم خوب بود ! که اونم به خاطر این بود که بدتر هارو دیده بودم و ۲-۳ ساعت باهاشون بودم و بعدش بد رو بهشون ترجیح دادم !!
گاه نوشت های من...ما را در سایت گاه نوشت های من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 90